تبليغاتX
زیر درخت گیلاس

همه چیز خیلی ساده شروع شد...ساده تر از اون چیزی که فکر می کردم.

این قدر آروم و بی صدا قدم بر می داشت که متوجه آمدنش نشدم...

زمان گذشت و متوجه تغییراتی شدم...چیزهایی که قبلا" در من وجود نداشتند

اینقدر سرم به درس و مشقم گرم بود که متوجه بزرگ شدن خودم نبودم...

اون که آمد فهمیدم باید خیلی چیزها رو کنار بذارم.

باید با دنیای ساده و شیرین کودکیم خداخافظی می کردم...

اما من این رو نمی خواستم و سعی می کردم در برابرش مقاومت کنم و فکر می کردم که دارم این کار رو به خوبی انجام می دم...اما...

اما...غافل از اینکه اون کارش رو خیلی خوب بلد بود...

آروم آروم به درونم رخنه کرد و من خواسته یا ناخواسته راه رو برای ورود اون به دنیای خودم باز کردم!

حالا یک سال و نیم از اون روز می گذره و اون اونقدر رشد کرده که تبدیل به جزء جدا نشدنی وجودم شده...

حالاست که می فهمم اسم اون چیه...

...عشق!

 



یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 |