همه چیز خیلی ساده شروع شد...ساده تر از اون چیزی که فکر می کردم.
این قدر آروم و بی صدا قدم بر می داشت که متوجه آمدنش نشدم...
زمان گذشت و متوجه تغییراتی شدم...چیزهایی که قبلا" در من وجود نداشتند
اینقدر سرم به درس و مشقم گرم بود که متوجه بزرگ شدن خودم نبودم...
اون که آمد فهمیدم باید خیلی چیزها رو کنار بذارم.
باید با دنیای ساده و شیرین کودکیم خداخافظی می کردم...
اما من این رو نمی خواستم و سعی می کردم در برابرش مقاومت کنم و فکر می کردم که دارم این کار رو به خوبی انجام می دم...اما...
اما...غافل از اینکه اون کارش رو خیلی خوب بلد بود...
آروم آروم به درونم رخنه کرد و من خواسته یا ناخواسته راه رو برای ورود اون به دنیای خودم باز کردم!
حالا یک سال و نیم از اون روز می گذره و اون اونقدر رشد کرده که تبدیل به جزء جدا نشدنی وجودم شده...
حالاست که می فهمم اسم اون چیه...
...عشق!
