دريا که شکوه و شور و لبريزي داشت
پيش دل تو وسعت ناچيزي داشت
بعد از تو تمام شعر هايم مردند
بي رنگ شدند و بيت بيت افسردند
بعد از تو من و آيينه درگير شديم
در بهت نگاه و بغض هم پير شديم
از آيينه هم صورت من سيلي خورد
بازار ترانه ام به تعطيلي خورد
پرواز مرا قفس قفس دزديدند
آواز مرا نفس نفس دزديدند
بعد از تو غرور عشق را دار زدند
بر چهره ي عشق مهر تکرار زدند
گفتم که چقدر ساده بودن سخت است
از پشت خيال ها سرودن سخت است
گفتم به خودم ، بيا از اينجا برويم
بيزار از امروز به فردا برويم
من رفتم و از پيش خودم دور شدم
اين دست خودم نبود مجبور شدم
اينجا همه در بند دروغند رفيق
جانهاي زلال اسير يوغند رفيق
امشب دلم از گذشته ها تنگ تر است
کاغذ غلمم از همه شب لنگ تر است
يک جاي هميشه خالي از داشتنت
در دفترم از هميشه پر رنگ تر است
ديگر به دعا و اشک بي ايمانم
انگار خدا از همه دل سنگ تر است
همبازي کوچه هاي خاکي بدرود
اي همدم لحظه هاي خاکي بدرود
