تبليغاتX
زیر درخت گیلاس
ای دورترین ساحل رویای من
ای باکره ی عشق اهورایی من
دیگر تب و تاب لحظه ها در من نیست
در مرد شکسته رغبت رفتن نیست
یک شب که فرشته ها صدایم کردند
از عشق تو گفتند و دعایم کردند
گفتند که بانوی غزل می آید
بی تاب نشو ! بوی غزل می آید
گفتند برو ! نترس ! فریاد بزن
این عشق بزرگ و پاک را داد بزن
اندوه تو را داد زدن دل می خواست
دیوانه شدن آدم عاقل می خواست
افسوس که دل نبود در سینه ی من
ناباوری است درد دیرینه ی من
گفتم که برای آمدن دیر شده
این عشق بزرگ در دلم پیر شده



شنبه پنجم شهریور 1384 |