وقتی به دستهای کوچک تو فکر می کردم
می دانستم کمی آنسوتر زندگی در ترک دستان پدرم گم شده است
مرا ببخش بانو جان
من تنهایی بیش نبودم
و تو ای نیت یگانگی
وقتی تمام کاستی ها از پس نامهربانی ها سر برون می آوردند
وقتی می شد تمام آنچه که نیست را در لبخندی دید
هنوز در عجبم چرا
سلام های عاشقانه ما را در مرداب تلخ ترین اشک ها و لبخندها به مسلخ ابدی شک و التماس بردند
مرا ببخش بانو جان
من تنهایی بیش نبودم
و تو ای نیت یگانگی
دنیای ما با هم یکی بود
گریه نکن
من تمام این روزها را همان لحظه اول درد کشیدم
چرا که پس از اولین بوسه ات فهمیدم
در دنیای تو برای تنهایی آفریده شده ام
بیا از هم بگذریم
چرا که فردا من و تو را عاقلانه قضاوت می کنند
می دانستم کمی آنسوتر زندگی در ترک دستان پدرم گم شده است
مرا ببخش بانو جان
من تنهایی بیش نبودم
و تو ای نیت یگانگی
وقتی تمام کاستی ها از پس نامهربانی ها سر برون می آوردند
وقتی می شد تمام آنچه که نیست را در لبخندی دید
هنوز در عجبم چرا
سلام های عاشقانه ما را در مرداب تلخ ترین اشک ها و لبخندها به مسلخ ابدی شک و التماس بردند
مرا ببخش بانو جان
من تنهایی بیش نبودم
و تو ای نیت یگانگی
دنیای ما با هم یکی بود
گریه نکن
من تمام این روزها را همان لحظه اول درد کشیدم
چرا که پس از اولین بوسه ات فهمیدم
در دنیای تو برای تنهایی آفریده شده ام
بیا از هم بگذریم
چرا که فردا من و تو را عاقلانه قضاوت می کنند
جمعه چهارم شهریور 1384 |
