و روح تشنه ترینم سراب را خندید
اگر چه یخ زده بود آفتاب را خندید
سلام خانم هرگز منم اسیر هنوز
همان که در تو هزاران نقاب را خندید
همان که در تپش واژه واژه شعرش
حلول یک زن مریم مآب را خندید
همیشه آمدم و با هزار هول و ولا
سلام کردم و چشمت جواب را خندید
بمیرم از غم مردی که هر همیشه شعر
خمار بود و به یادت شراب را خندید
دلم کویر و نگاهت نوید باران ؟ نه !
کویر تشنه ترک خورد و اب را خندید
و رقص نام تو با روح من تماشا داشت
همان شبی که گلویم طناب را خندید
محمد علی عابدینی
