تبليغاتX
زیر درخت گیلاس

تازه از خواب بیدار شدم،سردمه...سعی می کنم تا جایی که می تونم خودمو زیرپتو جمع کنم اما فایده نداره...!

تختم کنار پنجره است،بوی عجیبی احساس می کنم...پرده رو کنار میزنم،داره بارون میاد...آره بارون...

بوی نم خاک...بویی آشنا که هر وقت به مشامم میرسه یاد روزهایی میافتم که کلی خاطره ازشون دارم.روزهایی که فکر می کردم هیچ وقت تموم نمیشن،روزهایی که هم سخت بودن هم شیرین...

روزهایی که داشتم تو تب "عشق" می سوختم اما دم نمی زدم...

هیچ کس فکر نمی کرد که درون ظاهر آروم و متین باران چه غوغایی ست...

داشتم ذره ذره آب می شدم،اما به کسی حرفی نمی زدم حتی به همسفرم(علی)!

خودمم نمی دونستم چی شده...

فقط احساس می کردم چیزی تو درونم  به طرز شگفت انگیزی رشد میکنه،سرکش شده...

دیگه ازم حساب نمی بره ...

اما با وجود این حرفها من این موجود عجیب درونم رو دوست داشتم.از سرشت وحشی که داشت خوشم اومده بود!بهش اجازه دادم تا جایی که می خواد تو درونم ریشه کنه...

حالا عشق به "علی" به عزیزترینم تمام وجودم رو گرفته...

صدای بارون حواسم رو پرت میکنه،دوباره سرمو بالا میگیرم از پنجره بیرون رو نگاه می کنم ،چشمم به گلهای زنبق بنفش توی حیاط می افته...چه عشق بازی می کنن با قطره های بارون...!

انگار کسی از توی حیاط صدام می کنه...

پتو رو کنار می زنم ،

دارم میرم پیش زنبق های بنفش...

زیر بارون...

 

پ.ن:من زندگی رو با تو  می خوام ،پس بمون تا کنارت بمونم.



شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 |

همه چیز خیلی ساده شروع شد...ساده تر از اون چیزی که فکر می کردم.

این قدر آروم و بی صدا قدم بر می داشت که متوجه آمدنش نشدم...

زمان گذشت و متوجه تغییراتی شدم...چیزهایی که قبلا" در من وجود نداشتند

اینقدر سرم به درس و مشقم گرم بود که متوجه بزرگ شدن خودم نبودم...

اون که آمد فهمیدم باید خیلی چیزها رو کنار بذارم.

باید با دنیای ساده و شیرین کودکیم خداخافظی می کردم...

اما من این رو نمی خواستم و سعی می کردم در برابرش مقاومت کنم و فکر می کردم که دارم این کار رو به خوبی انجام می دم...اما...

اما...غافل از اینکه اون کارش رو خیلی خوب بلد بود...

آروم آروم به درونم رخنه کرد و من خواسته یا ناخواسته راه رو برای ورود اون به دنیای خودم باز کردم!

حالا یک سال و نیم از اون روز می گذره و اون اونقدر رشد کرده که تبدیل به جزء جدا نشدنی وجودم شده...

حالاست که می فهمم اسم اون چیه...

...عشق!

 



یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 |