تبليغاتX
زیر درخت گیلاس

قسم به وسعت اندوه عشق و ناکامي
هنوز علت اين مرد بي سر انجامي
هنوز شاعر چشمان بيخيال توام
به رغم طعنه ي مردم ، به رغم بدنامي
و دل نمي کنم از اين سپيد تو در تو
ولو به قول اهالي ، سياه فرجامي
خيال مي کنم اينطور زنده ام حتي
اگر به مرگ غزلهاي من بيانجامي
به ارتفاع غرور شکسته ام سوگند
هنوز فاتح اوج بلند اين بامي
مگير خرده به ناگاه مردنم که خودت
دليل محکم يک مرگ نابهنگامي
و مردم از سر من دست بر نمي دارند
از اينکه مريم نامريم غزلهامي



شنبه هفتم آبان 1384 |

من دست از اين خيال مقدس نمي کشم
سيلي نزن رفيق که پا پس نمي کشم
از حرفهاي سرد تو دلگير نمي شوم
اينجا اگر که جا بزنم لر نمي شوم
هر چند بي کلاس و لر و ايلياتي ام
...
هر چند پيش چشم تو خيلي دهاتي ام ...
بگذار تا طلسم تو را شاعري کنم
بايد شکوه اسم تو را شاعري کنم
من پشت پا به باور شعرم نمي زنم
تاج دروغ بر سر شعرم نمي زنم
ي دانم از اهالي دنيا چه مي کشي
مثل خودم به زخم عزيزي منقشي
از فصل سرد قحطي آيينه ها نترس
چون روح شعر من ، من لبريز آتشي

با آتش غزل به خدا مي رسانمت
اصلا تو هم براي خودت يک سياوشي
روح تو را اگر چه به رگبار بسته اند
اما هنوز هم به خدا صاف و بي خشي



جمعه یکم مهر 1384 |

ارزانتر از کسي به کسي مي فروشيم
تشنه نگاه داشته اي تا بنوشيم
آه اي عميق باورم از چشمهاي تو
آخر چگونه بگذرم از چشمهاي تو
گرچه شريک باور خيسم تو نيستي

جرات نمي کنم بنويسم تو نيستي
مي خواهم از خودم بگريزم نمي شود
خود را به کام واژه بريزم نمي شود
اي بيخيال بي خبر از شعرهاي من
حرفي بزن سياه تر از شعرهاي من
حرفي بزن که لا اقل از خود رها شوم
با مرگ در فضاي تولد رها شوم
با مرگ زندگي کنم اين کوه درد را
از پا در آورم تن نستوه درد را
شاعر شدم به خاطر چشمان خسته ات
سيلي نزن به شاعر چشمان خسته ات

                                                                   to be continued



سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384 |

دريا که شکوه و شور و لبريزي داشت
پيش دل تو وسعت ناچيزي داشت
بعد از تو تمام شعر هايم مردند
بي رنگ شدند و بيت بيت افسردند
بعد از تو من و آيينه درگير شديم
در بهت نگاه و بغض هم پير شديم
از آيينه هم صورت من سيلي خورد
بازار ترانه ام به تعطيلي خورد
پرواز مرا قفس قفس دزديدند
آواز مرا نفس نفس دزديدند
بعد از تو غرور عشق را دار زدند
بر چهره ي عشق مهر تکرار زدند
گفتم که چقدر ساده بودن سخت است
از پشت خيال ها سرودن سخت است
گفتم به خودم ، بيا از اينجا برويم
بيزار از امروز به فردا برويم
من رفتم و از پيش خودم دور شدم
اين دست خودم نبود مجبور شدم
اينجا همه در بند دروغند رفيق
جانهاي زلال اسير يوغند رفيق
امشب دلم از گذشته ها تنگ تر است
کاغذ غلمم از همه شب لنگ تر است
يک جاي هميشه خالي از داشتنت
در دفترم از هميشه پر رنگ تر است
ديگر به دعا و اشک بي ايمانم
انگار خدا از همه دل سنگ تر است
همبازي کوچه هاي خاکي بدرود
اي همدم لحظه هاي خاکي بدرود



چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384 |
اما تو درون دفتر خاطره ها
از من بنویس در حصار گره ها
بنویس در آغوش خودش تنها مرد
آن مرد که پشت پا از احساسش خورد
بنویس فقط مثل خودش تنها بود
جز شعر اسارت نه شنید و نه سرود
بنویس دلش را همه ی جانش را
تا عشق کشید و داد تاوانش را

شنبه دوازدهم شهریور 1384 |
ای دورترین ساحل رویای من
ای باکره ی عشق اهورایی من
دیگر تب و تاب لحظه ها در من نیست
در مرد شکسته رغبت رفتن نیست
یک شب که فرشته ها صدایم کردند
از عشق تو گفتند و دعایم کردند
گفتند که بانوی غزل می آید
بی تاب نشو ! بوی غزل می آید
گفتند برو ! نترس ! فریاد بزن
این عشق بزرگ و پاک را داد بزن
اندوه تو را داد زدن دل می خواست
دیوانه شدن آدم عاقل می خواست
افسوس که دل نبود در سینه ی من
ناباوری است درد دیرینه ی من
گفتم که برای آمدن دیر شده
این عشق بزرگ در دلم پیر شده



شنبه پنجم شهریور 1384 |
وقتی به دستهای کوچک تو فکر می کردم
می دانستم کمی آنسوتر زندگی در ترک دستان پدرم گم شده است
مرا ببخش بانو جان
من تنهایی بیش نبودم
و تو ای نیت یگانگی
وقتی تمام کاستی ها از پس نامهربانی ها سر برون می آوردند
وقتی می شد تمام آنچه که نیست را در لبخندی دید
هنوز در عجبم چرا
سلام های عاشقانه ما را در مرداب تلخ ترین اشک ها و لبخندها به مسلخ ابدی شک و التماس بردند
مرا ببخش بانو جان
من تنهایی بیش نبودم
و تو ای نیت یگانگی
دنیای ما با هم یکی بود
گریه نکن
من تمام این روزها را همان لحظه اول درد کشیدم
چرا که پس از اولین بوسه ات فهمیدم
در دنیای تو برای تنهایی آفریده شده ام
بیا از هم بگذریم
چرا که فردا من و تو را عاقلانه قضاوت می کنند

جمعه چهارم شهریور 1384 |
سرسبز ولی مال ملخها بودی
تو جیره هر سال ملخها بودی
همبازی کوچه های خاکی بدرود
ای همدم لحظه های پاکی بدرود
هر چند که هی صبور و ساکت بودی
با این همه آدم متفاوت بودی
از بس که درخشیدی و انکار شدی
ناچار دخیل حلقه ی دار شدی
رفتی و غریب کنج غربت مردی
ای خوش به سعادتت چه راحت مردی
حالا منم و یاد غروبی دلگیر
در شرجی جانکاه جنوبی دلگیر
آنروز غروب کوله باری بستی
دلداده ی دریا به خودت پیوستی
تا تلخی تقدیر شقایق رفتی
تا ساحل و عکس و ماه و قایق رفتی

پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 |
جادو شده شاخه یاسی بودیم
زنجیری حس ناشناسی بودیم
تقدیر نبود ما به فردا برسیم
ما زخمی عشق بی اساسی بودیم
اما نه دلیل داشت عشق من و تو
ما راوی یک عشق حماسی بودیم
با انکه خدا نخواست با هم باشیم
در بند چنان هول و هراسی بودیم
من می روم اما تو فراموش نکن
یکروز من و تو همکلاسی بودیم

پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 |

جا ماندم از تو در برهوتی که بی دلیل
مغلوبم از هجوم سکوتی که بی دلیل
آن لحظه ها گذشت ولی این همیشه ها
جاریست در زلال قنوتی که بی دلیل
در هم شکسته است سکوت دل مرا
در وهمناکی ملکوتی که بی دلیل
هی می کشاندم به مصلای نام تو
یک عمر سجده بر جبروتی که بی دلیل
از خویش دور کرد مرا و به تو رساند
این است راز تلخ هبوتی که بی دلیل



چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384 |
دیگر تب وتاب لحظه ها در من نیست
در مرد شکسته رغبت رفتن نیست
از این دل بی شهر و وطن بیزارم
از لحظه شوم آمدن بیزارم
از مردم شهر . از خودم دلگیرم
عمریست به نام زندگی میمیرم
متروکه ترین شهر مرا می خواند
یک جام پر از زهر مرا می خواند
فرداست که در چشم خدا می شکنم
خالی ز خود و اشک و صدا می شکنم
از شهر پر از هیچ شما باید رفت
با شکوه و بغض تا خدا باید رفت
از دست خدا ه به خدا دلخونم
او مثل همه ندید من مجنونم
فرداست که در دامن خود میمیرم
در وسعت پیراهن خو میمیرم



سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 |
بی شعر شدم جام خیالم خالیست

از بوی سراب هم سفالم خالی است

باید که تمام اسمان را بخرم

اما چه کنم که دستو بالم خالیست



پنجشنبه بیستم مرداد 1384 |

و روح تشنه ترینم سراب را خندید
اگر چه یخ زده بود آفتاب را خندید
سلام خانم هرگز منم اسیر هنوز
همان که در تو هزاران نقاب را خندید
همان که در تپش واژه واژه شعرش
حلول یک زن مریم مآب را خندید
همیشه آمدم و با هزار هول و ولا
سلام کردم و چشمت جواب را خندید
بمیرم از غم مردی که هر همیشه شعر
خمار بود و به یادت شراب را خندید
دلم کویر و نگاهت نوید باران ؟ نه !
کویر تشنه ترک خورد و اب را خندید
و رقص نام تو با روح من تماشا داشت
همان شبی که گلویم طناب را خندید
                                                                                               محمد علی عابدینی



سه شنبه هجدهم مرداد 1384 |