تبليغاتX
زیر درخت گیلاس
چی بگم بهتر از این؟

اشک رازیست
لبخند رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چونان که ببینی
یا چیزی چونان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تورا دریافته ام
با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با طوفان
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل
سخن می گویم زیرا من ریشه های تورا دریافته ام
زیرا صدای من با صدای تو آشناست ...
                                                                                                   احمد شاملو



جمعه سوم آبان 1387 |
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید
عشق را ای کاش زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
نه
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه ای دل بسته بودم
اری در مرگ آور ترین لحظه های انتظار
زندگی را در رویا های خیس دنبال می گردم
در رویا ها و در امید هایم
عشق ما دهکده ایست که هرگز به خواب نمی رود
نه به شبان و نه به روز
و جنبش و شور هایت یک دم در آن فرو نمی شیند
هنگام آن است که دندان های تو را در بوسه ای طولانی
چون شیری گرم بنوشم
تا دست تو را به دست ارم
از کدامین کوه
می بایدم گذشت تا بگذرم
از کدامین صحرا
کز کدامین دریا
می بایدم گذشت تا بگذرم
روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود
از برای آن نیست که در حسرت تو بگذرد
تو باد و شکوفه و میوه ای
ای همه ی فصول من
بر من چنان چون سالی بگذر
تا جاودانگی را آغاز کنم
بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم
از ماورای فریاد ها و حماسه ها
چرا که هیچ چیزی در کنار من
از تو عزیز تر نبوده است

                                                                             

پ ن : خدایا به خاطر این که یه فرشته به نام "باران" رو با من همراه کردی ازت ممنونم

 



چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 |
من بهارم تو زمین،

 من زمینم تو درخت،

من درختم تو بهار

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا تاقم میکنه

تو بزرگی مثل شب،

 اگه مهتاب باشه یا نه،

 تو بزرگی مثل شب

خود مهتابی تو اصلا خود مهتاب

مثل شب گود و بزرگی مثل شب

اگه روزم که بیاد،

 تو تمیزی مثل شبنم مثل صبح

تو مثل مخمل ابری،

 مثل بوی علفی

مثل اون ململ مه نازکی،

 اون ململ مه

که روعطر علفا مثل بلاتکلیفی،

هاج و واج مونده مردد

میون موندن و رفتن،

 میون مرگ و حیات

مث برفایی تو،

 اگه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

تو همون قله مغرور و بلندی که به ابرای سیاهی

و به بادای بدی میخندی



دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 |
اشك رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشك آن شب لبخند عشقم بود
قصه نيستم كه بگوئي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني . . .
من درد مشتركم
مرا فرياد كن.
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي ترا دريافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان،
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر كه با توفان
بسان علف كه با صحرا
بسان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار
بسان درخت كه با جنگل سخن مي گويد
زيرا كه من
ريشه هاي ترا دريافته ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو آشناست.

شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 |
چراغی به دستم چراغی در برابرم.
من به جنگ ِ سیاهی می‌روم.
گهواره‌های ِ خسته‌گی
از کشاکش ِ رفت‌وآمدها
بازایستاده‌اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان‌های ِ خاکسترشده را روشن می‌کند.
فریادهای ِ عاصی‌ی ِ آذرخش
هنگامی که تگرگ
در بطن ِ بی‌قرار ِ ابر
نطفه می‌بندد.
و درد ِ خاموش‌وار ِ تاک ـ
هنگامی که غوره‌ی ِ خُرد
در انتهای ِ شاخ‌سار ِ طولانی‌ی ِ پیچ‌پیچ جوانه می‌زند.
فریاد ِ من همه گریز ِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگیزترین ِ شب‌ها آفتاب را به دعائی نومیدوار
طلب می‌کرده‌ام

تو از خورشیدها آمده‌ای از سپیده‌دم‌ها آمده‌ای
تو از آینه‌ها و ابریشم‌ها آمده‌ای.

در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائی
نومیدوار طلب کرده بودم.

جریانی جدی
در فاصله‌ی ِ دو مرگ
در تهی‌ی ِ میان ِ دو تنهائی
نگاه و اعتماد ِ تو بدین‌گونه است!

شادی‌ی ِ تو بی‌رحم است و بزرگ‌وار
نفس‌ات در دست‌های ِ خالی‌ی ِ من ترانه و سبزی‌ست

من
برمی‌خیزم!

چراغی در دست، چراغی در دل‌ام.
زنگار ِ روح‌ام را صیقل می‌زنم.
آینه‌ئی برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم

تا با تو

ابدیتی بسازم.



شنبه یازدهم فروردین 1386 |
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .

روزی که کمترین سرود
بوسه است .
و هر انسان برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر در خانه هایشان را نمی بندند .
قفل افسانه ایست و قلب
برای زندگی بس ..

روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد .

روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم ..

و من آن روز را انتظار می کشم
حتی اگر روزی
که دیگر
نباشم ...



سه شنبه هفتم فروردین 1386 |

آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم

در آستانه پر نيلوفر،

كه به آسمان باراني مي انديشيد

 

و آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم

در آستانه پر نيلوفر باران،

كه پيرهنش دستخوش بادي شوخ بود

 

و آنگاه بانوي پر غرور باران را

در آستانه نيلوفرها،

كه از سفر دشوار آسمان باز مي آمد.



چهارشنبه یکم فروردین 1386 |

نخست
        دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من
                  همه چیزی به هیات او در آمده بود .
آن گاه دانستم که مرا دیگر

                              از او

                                   گزیر نیست

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 |
رود
قصيده بامدادي را
در دلتاي شب
مكرر مي كند
و روز
از آخرين نفس شب پر انتظار
آغاز مي شود.
و اينك سپيده دمي كه شعله چراغ مرا
در طاقچه بي رنگ مي كند
تا مرغكان بومي رنگ را
در بوته هاي قالي از سكوت خواب بر انگيزد،
پنداري آفتابي است
كه به آشتي
در خون من طالع مي شود.
اينك محراب مذهبي جاوداني كه در آن
عابد و معبود عبادت و معبد
جلوه يي يكسان دارند:
بنده پرستش خداي مي كند
هم از آن گونه
كه خداي
بنده را.
همه برگ وبهار
در سر انگشتان توست.
هواي گسترده
در نقره انگشتانت مي سوزد
و زلالي چشمه ساران
از باران وخورشيد سير آ ب مي شود
زيبا ترين حرفت را بگو
شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه بيهودگي نيست
چرا كه عشق
حرفي بيهوده نيست.
حتي بگذارآفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر
بر ماش متني است؛
چرا كه عشق،
خود فرداست
خود هميشه است.
بيشترين عشق جهان را به سوي تو مياورم
از معبر فريادها و حماسه ها.
چراكه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم تر نبوده است
كه قلبت
چون پروانه يي
ظريف و كوچك وعاشق است.
اي معشوقي كه سرشار از زنانگي هستي
و به جنسيت خود غره اي
به خاطر عشقت!
اي صبور! اي پرستار!
اي مومن!
پيروزي تو ميوه حقيقت توست.
رگبارها و برفها را
توفان و آفتاب آتش بيز را
به تحمل صبر
شكستي.
باش تا ميوه غرورت برسد.
اي زني كه صبحانه خورشيد در پيراهن تست،
پيروزي عشق نصيب تو باد!
از براي تو، مفهومي نيست.
نه لحظه ئي:
پروانه ئيست كه بال ميزند
يا رود خانه اي كه در حال گذر است.
هيچ چيز تكرار نمي شود
و عمر به پايان مي رسد:
پروانه
بر شكوفه يي نشست
و رود به دريا پيوست.


پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 |

جادوي تراشي چربدستانه

خاطره پا در گريز عشقي كامياب را

كه كجا بود و چه وقت،

به بودن و ماندن

اصرار مي كند:

بر آبگينه اين جام فاخر

كه در آن

ماهي سرخ

به فراغت

گامهاي فرصت كوتاهش را

نان چون جرعه زهري كشتيار

نشخوار

مي كند.

***

از پنجره

من

در بهار مي نگرم

كه عروس سبز را

از طلسم خواب چوبينش

بيدار مي كند.

 

من و جام خاطره را،و بهار را

و ماهي سرخ را

كه چونان « نقطه پاياني » رنگين و ’مذ ّ هب

فرجام بي حصل تبار تزئيني خود را

اصرار مي كند.



پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 |
گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست
 
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!


جمعه دهم شهریور 1385 |

فريادي و ديگر هيچ .

چرا كه اميد آنچنان توانا نيست

كه پا سر ياس بتواند نهاد.

***

بر بستر سبزه ها خفته ايم

با يقين سنگ

بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم

و با اميدي بي شكست

از بستر سبزه ها

با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم

***

اما ياس آنچنان توناست

كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست !

فريادي

و ديگر

هيچ !



پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 |
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود كه
كه عشق
پناهي گردد،
پروازي نه
گريز گاهي گردد.
آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست
***
و خنكاي
مرحمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون
آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست.
***
غبار تيره تسكيني
بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائي
بر گريز حضور.
سياهي
بر آرامش آبي
و سبزه برگچه
بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست


چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 |
مي خواهم خواب اقاقيا ها را بميرم.
خيالگونه،
در نسيمي كوتاه
كه به ترديد مي گذرد
خواب اقاقياها را
بميرم.
***
مي خواهم نفس سنگين اطلسي ها را پرواز گيرم.
در باغچه هاي تابستان،
خيس و گرم
به نخستين ساعت عصر
نفس اطلسي ها را
پرواز گيرم.
***
حتي اگر
زنبق ِ كبود ِ كارد
بر سينه ام
گل دهد-
مي خواهم خواب اقاقيا را بميرم
در آخرين فرصت گل،
و عبور سنگين اطلسي ها باشم
بر تالار ارسي
در ساعت هفت عصر.


چهارشنبه هفتم تیر 1385 |
از دستهاي گرم تو
كودكان توامان آغوش خويش
سخن ها مي توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافكنده
اي مسيح مادر، اي
خورشيد!
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دويده،
اي مسيح مادر ، اي خورشيد!
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي نا پذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد.
***
چشمه ساري در دل و
آبشاري در كف،
آفتابي در نگاه و
فرشته اي در پيراهن
از انساني كه توئي
قصه ها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد .


شنبه بیستم اسفند 1384 |