قبل از هر چیز بگم خیلی بهت وابسته شدم تمام زندگیم شدی تمام کارام برای توست هدفم شدی اگه یه لحظه کنارم نباشی حتی نفس کشیدن هم برام سخت میشه چه برسه به کارای دیگه .
قصه ی ما اینجوری شروع شد : ما دو تا نهال بودیم که با کمی فاصله از زمین سر در آوردیم و رشد کردیم و درخت شدیم ولی از وجود هم خبر نداشتیم یه روز همدیگه رو دیدیم از هم خوشمون اومد ولی برای رسیدن به همدیگه، هیچ کدوم نمیخواستیم خم بشیم. زمان گذشت یه چیزی داشت عوضمون میکرد چیزی که باعث شد برای رسیدن به همدیگه خم بشیم. اونقده به هم نزدیک شدیم و به هم تکیه کردیم که دیگه هیچ بادی نمیتونه مارو از هم جدا کنه شاخه هامون توی هم گره خورده انگار که از اول از یک ریشه بودیم.
اگه کمی فکر کنی متوجه میشی اون چیه و من با تمام وجودم حسش میکنم میدونم تو هم همینطوری ، اونه که باعث شده همه ی جر و بحث هامون اینجوری تموم بشه :
"دوستت دارم"

پ ن 1 : منو ببخش اگه کم مینویسم برات بذار به حساب مشغله وگرنه نوشتن برای تو بهترین سرگرمیه
پ ن 2 : یه نصیحت پدر بزرگانه برای کسایی که این مطلب رو میخونن : آسون دوست بدارید ولی آسون دل ندید تا ضربه نخورید من معتقدم هر کس یه تکه ی کامل کننده توی این دنیا داره پس سعی کنید اونو پیدا کنید ولی برای پیدا کردنش حاضر نشید هر تکه ای رو امتحان کنید تو این دوره زمونه آدما هرچی پیچیده تر میشن این حرفا براشون خنده دار تر میشه یه روزم برای ما خنده دار یا شاید رویایی بود ولی من از این حالم و اصلا پشیمون نیستم و خدارو از این بابت شکر میکنم (میدونم خیلی کلیشه ای بود ولی ...)
