دو شب پیش بود داشتم تو خیابون قدم می زدم،همه جا چراغونی بود.خیابونا قشنگ شده بودن و مردم خوشحال به نظر می رسیدن...همین طوری که داشتم به اطرافم نگاه می کردم یاد اون روز افتادم.همون روزی که بعد از یک ماه یا بیشتر قرار گذاشتیم همدیگرو ببینیم،اونم توی یه جای خیلی شلوغ...(بماند که کجا بود!)نمی تونستیم همدیگرو پیدا کنیم،تماس گرفتن هم خیلی سخت بود.آنتن نمی داد.بعد از حدود دو ساعت چرخیدن و به نتیجه نرسیدن،ناامید شدم...فکر کنید بعد از این همه مدت و پیمودن این همه راه...یه جایی با هم قرار گذاشته بودیم،اما اون دقیقا برعکس جایی که من بودم ایستاده بود.
بوی تنشو حس می کردم...چندین متر بیشتر با هم فاصله نداشتیم و من از اینکه نمی تونستم پیداش کنم داشتم دق می کردم!یه گوشه خلوت پیدا کردمو نشستم.به زور خودمو نگه داشته بودم که سیل اشکام پایین نریزه...از اونجایی که خدا همیشه دوسم داشته اس ام اسش رسید.همون جایی ایستاده بود که من نیم ساعت پیش بودم...مثل فنر از جا پریدم.با اونجا خیلی فاصله داشتم،فقط خدا خدا می کردم تو این فاصله از جاش تکون نخوره.نفهمیدم چه جوری رسیدم،نفسم دیگه بالا نمیامد.
روبروش ایستاده بودم اما اون سرش تو گوشیش بود و با جدیت تمام سعی می کرد شماره ی منو بگیره!!!چند دقیقه تو فاصله ی چند سانتی متریش بودم اما هنوز متوجه ی حضور من نشده بود!
صداش کردم،سرشو بالا گرفت گفت اومدی گفتم آره...خوشحال دست همدیگرو گرفتیم.نمیذاشتم حتی یه لحظه دستشو از دستم جدا کنه...وقتمون خیلی کم بود.یه مدت با هم قدم زدیم...بعد کنار هم نشستیم.چقدر آروم بودم...خیلی دلم می خواست لبامو رو لباش بذارمو...اما دورو برمون خیلی شلوغ بود.وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم دستمو محکم توی دستش گرفته بود.بهم گفت ای کاش می شد نگهت دارم،دوست ندارم بری...
توی همین فکرا بودم که با صدای آقایی که سینی شربت دستش بود و بهم تعارف می کرد به خودم اومدم...با تعجب نگاهم می کرد چون داشتم بدون دلیل لبخند می زدم!!!
خاطره ی اون روز هنوز برام تازه و شیرینه.
یادش بخیر...

