هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید
عشق را ای کاش زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
نه
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه ای دل بسته بودم
اری در مرگ آور ترین لحظه های انتظار
زندگی را در رویا های خیس دنبال می گردم
در رویا ها و در امید هایم
عشق ما دهکده ایست که هرگز به خواب نمی رود
نه به شبان و نه به روز
و جنبش و شور هایت یک دم در آن فرو نمی شیند
هنگام آن است که دندان های تو را در بوسه ای طولانی
چون شیری گرم بنوشم
تا دست تو را به دست ارم
از کدامین کوه
می بایدم گذشت تا بگذرم
از کدامین صحرا
کز کدامین دریا
می بایدم گذشت تا بگذرم
روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود
از برای آن نیست که در حسرت تو بگذرد
تو باد و شکوفه و میوه ای
ای همه ی فصول من
بر من چنان چون سالی بگذر
تا جاودانگی را آغاز کنم
بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم
از ماورای فریاد ها و حماسه ها
چرا که هیچ چیزی در کنار من
از تو عزیز تر نبوده است
پ ن : خدایا به خاطر این که یه فرشته به نام "باران" رو با من همراه کردی ازت ممنونم
تازه از خواب بیدار شدم،سردمه...سعی می کنم تا جایی که می تونم خودمو زیرپتو جمع کنم اما فایده نداره...!
تختم کنار پنجره است،بوی عجیبی احساس می کنم...پرده رو کنار میزنم،داره بارون میاد...آره بارون...
بوی نم خاک...بویی آشنا که هر وقت به مشامم میرسه یاد روزهایی میافتم که کلی خاطره ازشون دارم.روزهایی که فکر می کردم هیچ وقت تموم نمیشن،روزهایی که هم سخت بودن هم شیرین...
روزهایی که داشتم تو تب "عشق" می سوختم اما دم نمی زدم...
هیچ کس فکر نمی کرد که درون ظاهر آروم و متین باران چه غوغایی ست...
داشتم ذره ذره آب می شدم،اما به کسی حرفی نمی زدم حتی به همسفرم(علی)!
خودمم نمی دونستم چی شده...
فقط احساس می کردم چیزی تو درونم به طرز شگفت انگیزی رشد میکنه،سرکش شده...
دیگه ازم حساب نمی بره ...
اما با وجود این حرفها من این موجود عجیب درونم رو دوست داشتم.از سرشت وحشی که داشت خوشم اومده بود!بهش اجازه دادم تا جایی که می خواد تو درونم ریشه کنه...
حالا عشق به "علی" به عزیزترینم تمام وجودم رو گرفته...
صدای بارون حواسم رو پرت میکنه،دوباره سرمو بالا میگیرم از پنجره بیرون رو نگاه می کنم ،چشمم به گلهای زنبق بنفش توی حیاط می افته...چه عشق بازی می کنن با قطره های بارون...!
انگار کسی از توی حیاط صدام می کنه...
پتو رو کنار می زنم ،
دارم میرم پیش زنبق های بنفش...
زیر بارون...
پ.ن:من زندگی رو با تو می خوام ،پس بمون تا کنارت بمونم.
ترجیح میدم دلیلشو نگم ولی در هرصورت مجبور به این کار شدیم و راه بهتری به فکرمون نرسید
خیلی به هم وابسته شدیم اونقدر که مشغول هر کاری که هستم نمی تونم به او فکر نکنم .
به قول سهراب " عاشقی یعنی دچار " بالاخره دچار شدم الان می فهمم تا حالا هیچی نبودم هیچی ...
"بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است"
دیشب از تنهایش برام می گفت ، از اینکه دوستاش هر موقع بخوان می تونن عشقشونو ببینن ولی ما از هم دوریم نمیشه زود به زود همدیگه رو ببینیم . از زمانهایی می گفت که در تنهایی چقدر دلش برام تنگ شده ، چقدر گریه کرده ، چقدر ...
ولی من بهش می گم همون دوستات چشمهای تشنه ی دیدنت و دستهای منتظر گرفتن دستت رو نمی فهمن یا اگه می فهمن شدتش به این اندازه نیست . می دونم گاهی رفتارم باعث میشه احساس کنه بهش بی مهری می کنم ولی بهمون خدایی که عشق رو خلق کرد اینجوری نیست ، من تو دنیایی زندگی کردم که خیلی تنها بودم اگه کسی هم می خواست وارد این دنیا بشه نمیذاشتم و نمی تونست ولی باران اومد نه تنها وارد دنیام شد بلکه دلم رو مال خودش کرد نمی خوام اگه رفتاری از من میبینه احساس کنه بهش بی مهری می کنم من سعی می کنم به خاطرش بهتر بشم وقتی احساس می کنم ناراحتش کردم دیونه میشم خودمو می خورم ، میخوام هرچه زود تر از دلش در بیارم . خلاصه امیدوارم بتونم دیگه هیچ موقع ناراحتش نکنم امیدوارم لیاقت عشقشو داشته باشم
همه چیز خیلی ساده شروع شد...ساده تر از اون چیزی که فکر می کردم.
این قدر آروم و بی صدا قدم بر می داشت که متوجه آمدنش نشدم...
زمان گذشت و متوجه تغییراتی شدم...چیزهایی که قبلا" در من وجود نداشتند
اینقدر سرم به درس و مشقم گرم بود که متوجه بزرگ شدن خودم نبودم...
اون که آمد فهمیدم باید خیلی چیزها رو کنار بذارم.
باید با دنیای ساده و شیرین کودکیم خداخافظی می کردم...
اما من این رو نمی خواستم و سعی می کردم در برابرش مقاومت کنم و فکر می کردم که دارم این کار رو به خوبی انجام می دم...اما...
اما...غافل از اینکه اون کارش رو خیلی خوب بلد بود...
آروم آروم به درونم رخنه کرد و من خواسته یا ناخواسته راه رو برای ورود اون به دنیای خودم باز کردم!
حالا یک سال و نیم از اون روز می گذره و اون اونقدر رشد کرده که تبدیل به جزء جدا نشدنی وجودم شده...
حالاست که می فهمم اسم اون چیه...
...عشق!
