من زمینم تو درخت،
من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا تاقم میکنه
تو بزرگی مثل شب،
اگه مهتاب باشه یا نه،
تو بزرگی مثل شب
خود مهتابی تو اصلا خود مهتاب
مثل شب گود و بزرگی مثل شب
اگه روزم که بیاد،
تو تمیزی مثل شبنم مثل صبح
تو مثل مخمل ابری،
مثل بوی علفی
مثل اون ململ مه نازکی،
اون ململ مه
که روعطر علفا مثل بلاتکلیفی،
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن،
میون مرگ و حیات
مث برفایی تو،
اگه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
تو همون قله مغرور و بلندی که به ابرای سیاهی
و به بادای بدی میخندی
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشك آن شب لبخند عشقم بود
قصه نيستم كه بگوئي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني . . .
من درد مشتركم
مرا فرياد كن.
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي ترا دريافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان،
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر كه با توفان
بسان علف كه با صحرا
بسان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار
بسان درخت كه با جنگل سخن مي گويد
زيرا كه من
ريشه هاي ترا دريافته ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو آشناست.
من به جنگ ِ سیاهی میروم.
گهوارههای ِ خستهگی
از کشاکش ِ رفتوآمدها
بازایستادهاند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشانهای ِ خاکسترشده را روشن میکند.
فریادهای ِ عاصیی ِ آذرخش
هنگامی که تگرگ
در بطن ِ بیقرار ِ ابر
نطفه میبندد.
و درد ِ خاموشوار ِ تاک ـ
هنگامی که غورهی ِ خُرد
در انتهای ِ شاخسار ِ طولانیی ِ پیچپیچ جوانه میزند.
فریاد ِ من همه گریز ِ از درد بود
چرا که من در وحشتانگیزترین ِ شبها آفتاب را به دعائی نومیدوار
طلب میکردهام
تو از خورشیدها آمدهای از سپیدهدمها آمدهای
تو از آینهها و ابریشمها آمدهای.
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائی
نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصلهی ِ دو مرگ
در تهیی ِ میان ِ دو تنهائی
نگاه و اعتماد ِ تو بدینگونه است!
شادیی ِ تو بیرحم است و بزرگوار
نفسات در دستهای ِ خالیی ِ من ترانه و سبزیست
من
برمیخیزم!
چراغی در دست، چراغی در دلام.
زنگار ِ روحام را صیقل میزنم.
آینهئی برابر ِ آینهات میگذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم.
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .
روزی که کمترین سرود
بوسه است .
و هر انسان برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر در خانه هایشان را نمی بندند .
قفل افسانه ایست و قلب
برای زندگی بس ..
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد .
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم ..
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی اگر روزی
که دیگر
نباشم ...
(مرگ پايان كبوتر نيست .
مرگ وارونه ي يك زنجره نيست .
مرگ در ذهن اقاقي جاري است .
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .
مرگ با خوشه ي انگور مي آيد به دهان .
مرگ در حنجره ي سرخ ـ گلو مي خواند .
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .
مرگ گاهي ريحان مي چيند .
مرگ گاهي ودكا مي نوشد .
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پراكسيژن مرگ است.)
در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم .
پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد .
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند .
بگذاريم غريزه پي بازي برود .
كفش ها را بكند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند .
چيز بنويسد.
به خيابان برود .
ساده باشيم .
ساده باشيم چه در باجه ي يك بانك چه در زير درخت .
آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر،
كه به آسمان باراني مي انديشيد
و آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر باران،
كه پيرهنش دستخوش بادي شوخ بود
و آنگاه بانوي پر غرور باران را
در آستانه نيلوفرها،
كه از سفر دشوار آسمان باز مي آمد.
