تبليغاتX
زیر درخت گیلاس
اکنون در آغوش تنهایی

به سربرگ های دفتر دیروز

به پالایش روزمرگی ام مشغولم



سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 |

هر روز چکاوکي در دلم مي خواند
رودي جريانش را ندا مي دهد
و گلي مي گويد "فردا مي شکفم"
ولي من مي دانم
تا بهارم راهي است
به اندازه عمر جوجه ي آشيانه ها
که هنوز والدينشان در پي هم مي گردند
براي هم مي خوانند
تا بهارم راهي است
که دروغ غنچه اي مي سازد 
هميشه تنگ به خود مي پيچد
"
نکند
راه حقيقت من باشم "
تا بهارم راهي است
به اندازه يک مرگ لطيف
به اندازه يک زندگي و شور جديد
که در آن برف به آب مي گويد
تو برو مرگ مرا زندگي دنيا کن
تا بهارم راهي است
تا بهارم راهي است
که در آن من به من مي گويد
تو برو زندگي ديگري آغاز بکن                  س . ط



شنبه دوازدهم فروردین 1385 |
آه، در ايثار سطح ها چه شكوهي است !
اي سرطان شريف عزلت!
سطح من ارزاني تو باد!

يك نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد.
يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب
در وسط دگمه هاي پيرهنش بود.
از علف خشك آيه هاي قديمي
پنجره مي بافت.
مثل پريروزهاي فكر، جوان بود.
حنجره اش از صفاف آبي شط ها
پر شده بود.
يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد.
روي سرم سقفي از تناسب گل ها گشيد.
عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد.
ميز مرا زير معنويت باران نهاد.
بعد، نشستيم.
حرف زديم از دقيقه هاي مشجر.
از كلماتي كه زندگي شان ، در وسط آب مي گذشت.
فرصت ما زير ابرهاي مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشي داشت.

نصفه شب بود، از تلاطم ميوه
طرح درختان عجيب شد.
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.
بعد
دست در آغاز جسم آب تني كرد.
بعد در احشاي خيس نارون باغ
صبح شد.


سه شنبه هشتم فروردین 1385 |
صداي آب مي آيد ، مگر در نهر تنهايي چه مي شويند؟
لباس لحظه ها پاك است.
ميان آفتاب هشتم دي ماه
طنين برف ، نخ هاي تماشا ، چكه هاي وقت.
طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.
چه مي خواهيم؟
بخار فصل گرد واژه هاي ماست.
دهان گلخانه فكر است.

سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.
ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.

چرا مردم نمي دانند
كه لادن اتفاقي نيست ،
نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آبهاي شط
ديروز است؟

چرا مردم نمي دانند
كه در گل هاي نا ممكن هوا سرد است


جمعه چهارم فروردین 1385 |