زندگي رسم خوشايندي است
.زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،
پرشي دارد اندازه ي عشق .
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند .
زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .
زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است .
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست .
خبر رفتن موشك به فضا ،
لمس تنهايي « ماه » ،
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .
زندگي شستن يك بشقاب است .
زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است
.زندگي « مجذور » آينه است .
زندگي گل به « توان » ابديت ،
زندگي « ضرب » زمين د رضربان دل ما،
زندگي « هندسه ي» ساده و يكسان نفس هاست .
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 |
از دستهاي گرم تو
كودكان توامان آغوش خويش
سخن ها مي توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافكنده
اي مسيح مادر، اي
خورشيد!
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دويده،
اي مسيح مادر ، اي خورشيد!
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي نا پذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد.
***
چشمه ساري در دل و
آبشاري در كف،
آفتابي در نگاه و
فرشته اي در پيراهن
از انساني كه توئي
قصه ها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد .
كودكان توامان آغوش خويش
سخن ها مي توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافكنده
اي مسيح مادر، اي
خورشيد!
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دويده،
اي مسيح مادر ، اي خورشيد!
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي نا پذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد.
***
چشمه ساري در دل و
آبشاري در كف،
آفتابي در نگاه و
فرشته اي در پيراهن
از انساني كه توئي
قصه ها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد .
شنبه بیستم اسفند 1384 |
در مرز نگاه من
از هرسو
ديوارها
بلند،
ديوارها
بلند،
چون نوميدي
بلندند.
آيا درون هر ديوار
سعادتي هست
وسعادتمندي
و
حسادتي؟-
كه چشم اندازها
از اين گونه مشبـّكند
و ديوارها ونگاه
در دور دست هاي نوميدي
ديدار مي كنند،
و آسمان
زنداني است
از بلور؟
از هرسو
ديوارها
بلند،
ديوارها
بلند،
چون نوميدي
بلندند.
آيا درون هر ديوار
سعادتي هست
وسعادتمندي
و
حسادتي؟-
كه چشم اندازها
از اين گونه مشبـّكند
و ديوارها ونگاه
در دور دست هاي نوميدي
ديدار مي كنند،
و آسمان
زنداني است
از بلور؟
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 |
زخم شب مي شد كبود.
در بياباني كه من بودم
نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
ضربه اي بر ضربه مي افزود.
تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي،
با خود آوردم ز راهي دور
سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه پاي.
ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
و ببندد راه را بر حملة غولان
كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.
روز و شب ها رفت.
من بجا ماندم در اين سو، شسته ديگر دست از كارم.
نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش
نه خيال رفته ها مي داد آزارم.
ليك پندارم، پس ديوار
نقش هاي تيره مي انگيخت
و به رنگ دود
طرح ها از اهرمن مي ريخت.
تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش
بي صدا از پا درآمد پيكر ديوار:
حسرتي با حيرتي آميخت.
در بياباني كه من بودم
نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
ضربه اي بر ضربه مي افزود.
تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي،
با خود آوردم ز راهي دور
سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه پاي.
ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
و ببندد راه را بر حملة غولان
كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.
روز و شب ها رفت.
من بجا ماندم در اين سو، شسته ديگر دست از كارم.
نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش
نه خيال رفته ها مي داد آزارم.
ليك پندارم، پس ديوار
نقش هاي تيره مي انگيخت
و به رنگ دود
طرح ها از اهرمن مي ريخت.
تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش
بي صدا از پا درآمد پيكر ديوار:
حسرتي با حيرتي آميخت.
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 |
حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي!
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجا هستي نهان اي مرغ!
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمة ادراك بال و پر؟
هر كجا هستي، بگو با من.
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي!
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجا هستي نهان اي مرغ!
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمة ادراك بال و پر؟
هر كجا هستي، بگو با من.
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟
سه شنبه نهم اسفند 1384 |
دوستش مي دارم
چرا كه مي شناسمش،
به دو ستي و يگانگي.
- شهر
همه بيگانگي و عداوت است.-
هنگامي كه دستان مهربانش را به دست مي گيرم
تنهائي غم انگيزش را در مي يابم.
اندوهش غروبي دلگير است
در غربت و تنهايي.
همچنان كه شاديش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
و پنجره ئي
كه صبحگا هان
به هواي پاك
گشوده مي شود،
وطراوت شمعداني ها
در پاشويه حوض.
***
چشمه ئي،
پروانه ئي، وگلي كوچك
از شادي
سر شارش مي كند
و ياس معصو مانه
از اندوهي
گران بارش:
اين كه بامداد او، ديري است
تا شعري نسروده است.
چندان كه بگويم
«ـ امشب شعري خواهم نوشت»
با لباني متبسم به خوابي آرام فرو ميرود
چنان چون سنگي
كه به
درياچه ئي
و بودا
كه به نيروانا.
و در اين هنگام
دختركي خردسال را ماند
كه عروسك محبوبش را
تنگ در آغوش گرفته باشد.
اگر بگويم كه سعادت
حادثه ئي است بر اساس اشتباهي؛
اندوه سرا پايش رادر بر مي گيرد
چنان چون درياچه ئي
كه سنگي را
ونيروانا
كه بودا را.
چرا كه سعادت را.
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقي كه
به جز تفاهمي آشكار
نيست.
بر چهره زندگاني من
كه بر آن
هر شيار
از اندوهي جانكاه حكايتي مي كند
آيدا!
لبخند آمرزشي است.
نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان
كه،چون نظري از وي باز گرفتم
درپيرامون من
همه چيزي
به هيات او در آمده بود.
آنگاه دانستم كه مراديگر
از او گزير نيست.
چرا كه مي شناسمش،
به دو ستي و يگانگي.
- شهر
همه بيگانگي و عداوت است.-
هنگامي كه دستان مهربانش را به دست مي گيرم
تنهائي غم انگيزش را در مي يابم.
اندوهش غروبي دلگير است
در غربت و تنهايي.
همچنان كه شاديش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
و پنجره ئي
كه صبحگا هان
به هواي پاك
گشوده مي شود،
وطراوت شمعداني ها
در پاشويه حوض.
***
چشمه ئي،
پروانه ئي، وگلي كوچك
از شادي
سر شارش مي كند
و ياس معصو مانه
از اندوهي
گران بارش:
اين كه بامداد او، ديري است
تا شعري نسروده است.
چندان كه بگويم
«ـ امشب شعري خواهم نوشت»
با لباني متبسم به خوابي آرام فرو ميرود
چنان چون سنگي
كه به
درياچه ئي
و بودا
كه به نيروانا.
و در اين هنگام
دختركي خردسال را ماند
كه عروسك محبوبش را
تنگ در آغوش گرفته باشد.
اگر بگويم كه سعادت
حادثه ئي است بر اساس اشتباهي؛
اندوه سرا پايش رادر بر مي گيرد
چنان چون درياچه ئي
كه سنگي را
ونيروانا
كه بودا را.
چرا كه سعادت را.
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقي كه
به جز تفاهمي آشكار
نيست.
بر چهره زندگاني من
كه بر آن
هر شيار
از اندوهي جانكاه حكايتي مي كند
آيدا!
لبخند آمرزشي است.
نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان
كه،چون نظري از وي باز گرفتم
درپيرامون من
همه چيزي
به هيات او در آمده بود.
آنگاه دانستم كه مراديگر
از او گزير نيست.
پنجشنبه چهارم اسفند 1384 |
