تبليغاتX
زیر درخت گیلاس
تو هم مثل منی باران
چشم بسته ای بر آذرخش
تن سپرده ای بر سقوط
خسته از دست های باد سرگردان
تو هم مثل منی باران
دلت شکسته ، دامنت پر آب
دل و دیده ات پاک پاک
نه دشت دوست می داری ، نه رود
غمگینی از این تقدیر و وجود
تو هم پر سخنی باران
تو هم مثل منی باران
نه پروانه ی آرزو به دستت می رسد
نه خشکی یک گلبرگ امید
جز اینکه پناه می برند به سایه ای
تا مبادا پر گیسوشان زحمت خشکیدن گیرد
تو هم همیشه گریانی
تو هم مثل منی باران
چه کنیم ، چاره در این غم نبود
آسمان بوی رفاقت ندهد
تو به کوهی ، من به کوهی
آدمی را دست آدم نرسد
من این نغمه می گویم ، تو بخوان
تو هم مثل منی باران


سه شنبه هشتم آذر 1384 |
هر زمینی که دورش حصاری می بندند
می داند
روزی باید پیچ خوردن ریشه ها را
در تنش پذیرا شود
هر ریشه ای که در تکاپوی آب است
می داند
روزی درد زایش ساقه ای
در آستین دارد
هر ساقه ای که در تعالی نور می دود
می داند
روزی شکافتن شاخه ای
آرام فشارش می دهد
هر شاخه ای که سراسیمه به دور دست می جهد
می داند
روزی شکفتن شکوفه ای
لرزه بر تنش می اندازد
هر شکوفه ای که زاده می شود
می داند
روزی ققنوس میوه ایست
هر میوه ای که پر از باروری می شود
می داند
روزی مرگ و سقوط را بپذیرد
طبیعت این است
لحظه ای شوق تولد ، لحظه ای رنج زایش
یک عمر تحمل مجموعه ای سنگین
و فقط و فقط یک لحظه تکامل
یک لحظه تکامل
اما
هر انسانی که زاده می شود
می داند
راهی گم کرده دارد
می داند
نه طبیعت است نه مرگ
می داند
که هیچ چیز را نمی داند


یکشنبه ششم آذر 1384 |