تبليغاتX
زیر درخت گیلاس

ارزانتر از کسي به کسي مي فروشيم
تشنه نگاه داشته اي تا بنوشيم
آه اي عميق باورم از چشمهاي تو
آخر چگونه بگذرم از چشمهاي تو
گرچه شريک باور خيسم تو نيستي

جرات نمي کنم بنويسم تو نيستي
مي خواهم از خودم بگريزم نمي شود
خود را به کام واژه بريزم نمي شود
اي بيخيال بي خبر از شعرهاي من
حرفي بزن سياه تر از شعرهاي من
حرفي بزن که لا اقل از خود رها شوم
با مرگ در فضاي تولد رها شوم
با مرگ زندگي کنم اين کوه درد را
از پا در آورم تن نستوه درد را
شاعر شدم به خاطر چشمان خسته ات
سيلي نزن به شاعر چشمان خسته ات

                                                                   to be continued



سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384 |

دريا که شکوه و شور و لبريزي داشت
پيش دل تو وسعت ناچيزي داشت
بعد از تو تمام شعر هايم مردند
بي رنگ شدند و بيت بيت افسردند
بعد از تو من و آيينه درگير شديم
در بهت نگاه و بغض هم پير شديم
از آيينه هم صورت من سيلي خورد
بازار ترانه ام به تعطيلي خورد
پرواز مرا قفس قفس دزديدند
آواز مرا نفس نفس دزديدند
بعد از تو غرور عشق را دار زدند
بر چهره ي عشق مهر تکرار زدند
گفتم که چقدر ساده بودن سخت است
از پشت خيال ها سرودن سخت است
گفتم به خودم ، بيا از اينجا برويم
بيزار از امروز به فردا برويم
من رفتم و از پيش خودم دور شدم
اين دست خودم نبود مجبور شدم
اينجا همه در بند دروغند رفيق
جانهاي زلال اسير يوغند رفيق
امشب دلم از گذشته ها تنگ تر است
کاغذ غلمم از همه شب لنگ تر است
يک جاي هميشه خالي از داشتنت
در دفترم از هميشه پر رنگ تر است
ديگر به دعا و اشک بي ايمانم
انگار خدا از همه دل سنگ تر است
همبازي کوچه هاي خاکي بدرود
اي همدم لحظه هاي خاکي بدرود



چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384 |
اما تو درون دفتر خاطره ها
از من بنویس در حصار گره ها
بنویس در آغوش خودش تنها مرد
آن مرد که پشت پا از احساسش خورد
بنویس فقط مثل خودش تنها بود
جز شعر اسارت نه شنید و نه سرود
بنویس دلش را همه ی جانش را
تا عشق کشید و داد تاوانش را

شنبه دوازدهم شهریور 1384 |
ای دورترین ساحل رویای من
ای باکره ی عشق اهورایی من
دیگر تب و تاب لحظه ها در من نیست
در مرد شکسته رغبت رفتن نیست
یک شب که فرشته ها صدایم کردند
از عشق تو گفتند و دعایم کردند
گفتند که بانوی غزل می آید
بی تاب نشو ! بوی غزل می آید
گفتند برو ! نترس ! فریاد بزن
این عشق بزرگ و پاک را داد بزن
اندوه تو را داد زدن دل می خواست
دیوانه شدن آدم عاقل می خواست
افسوس که دل نبود در سینه ی من
ناباوری است درد دیرینه ی من
گفتم که برای آمدن دیر شده
این عشق بزرگ در دلم پیر شده



شنبه پنجم شهریور 1384 |
وقتی به دستهای کوچک تو فکر می کردم
می دانستم کمی آنسوتر زندگی در ترک دستان پدرم گم شده است
مرا ببخش بانو جان
من تنهایی بیش نبودم
و تو ای نیت یگانگی
وقتی تمام کاستی ها از پس نامهربانی ها سر برون می آوردند
وقتی می شد تمام آنچه که نیست را در لبخندی دید
هنوز در عجبم چرا
سلام های عاشقانه ما را در مرداب تلخ ترین اشک ها و لبخندها به مسلخ ابدی شک و التماس بردند
مرا ببخش بانو جان
من تنهایی بیش نبودم
و تو ای نیت یگانگی
دنیای ما با هم یکی بود
گریه نکن
من تمام این روزها را همان لحظه اول درد کشیدم
چرا که پس از اولین بوسه ات فهمیدم
در دنیای تو برای تنهایی آفریده شده ام
بیا از هم بگذریم
چرا که فردا من و تو را عاقلانه قضاوت می کنند

جمعه چهارم شهریور 1384 |

... و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست
.
مرگ وارونه يک زنجره نيست
.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
.
مرگ در حنجره سرخ – گلو مي خواند
.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است
.
مرگ
...
گاه درسايه نشسته است به ما مي نگرد
.
و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است
.



پنجشنبه سوم شهریور 1384 |

رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راه هاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سر مست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.
در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشتة هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.
مرغ سياه آمده از راه هاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.
بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
رؤياي سرزمين
افسانة شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.



چهارشنبه دوم شهریور 1384 |

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي .
....
شب افتاده است و من تنها و تاريکم .
و در ايوان من ديريست
در خوابند
پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من !
بيا اي ياد مهتابي !
                                                                                                         مهدي اخوان ثالث



سه شنبه یکم شهریور 1384 |