تبليغاتX
زیر درخت گیلاس

اشک رازي است
لبخند رازي است
عشق رازي است
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نيستم که بگويي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي يا چيزي چنان که ببيني يا چيزي چنان که بداني
من درد مشترکم مرا فرياد کن
درخت با جنگل سخن مي گويد

علف صحرا با کهکشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو ، دستت را به من بده
حرفت را به من بگو قلبت را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبانت براي همه ي لبها سخن گفته ام
و دستانت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گريسته ام براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام زيباترين سرودها را
زيرا که مردگان اين سال عاشق ترين زندگان بودند
دستت را به من بده دستهاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر که با طوفان ، بسان علف که با صحرا ، بسان باران که با دريا ، بسان پرنده که با بهار ، بسان
درخت که با جنگل
سخن مي گويم زيرا که من ريشه هاي تو را دريافته ام

زيرا صداي من با صداي تو آشناست



دوشنبه سی و یکم مرداد 1384 |

هرگز از مرگ نهراسيدم گر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باري از مردن در سرزميني است که مزد گورکن از آزادي آدمي افزون باشد

 

کسي برايش غمگين نشد
کسي برايش اشک نريخت

کسي به پايش نمرد
کسي درد را نفهميد
اما من آن پاييزم که به عشق بهار زندگيت ، جان خواهم داد
آيا کسي خواهد گريست ؟
آن روز بيا و بر مزارم گل بگذار

 

تو بارها و بارها با زندگيت شرمساري از مردگان کشيده اي
اين را من اي دريغ همچون تبي که خون به رگم خشک مي کند احساس کردم

 



دوشنبه سی و یکم مرداد 1384 |

هنگام آنست که دندانهاي تو را در بوسه اي طولاني همچون شيري گرم بنوشم

تا دست تو را به دست آرام کدامين کوه مي بايدم گذاشت تا بگذارم .

از کدامين شهرها ، از کدامين دريا مي بايدم گذشت تا بگذرم.

روزي که اي چنين به زيبايي آغاز مي شود ( به هنگامي که من آخرين کلمات تاريک غمنامه ي گذشته را با شبي که در گذر است به فراموشي بد شبانه سپرده ام )

از براي آنست که در حسرت تو بگذرد .

تو باد و شکوفه و ميوه اي ، اي همه ي فصول من ! بر من چنان چون سالي بگذر تا جاودانگي



یکشنبه سی ام مرداد 1384 |
دلتو مثل پرستو با خودت برداشتي رفتي
حتي يكدفعه به ياد من عاشق بر نگشتي
اخه تا كي بي وفايي, دل گسستن و جدايي
من ديگه طاقت ندارم گل من پس تو كجايي
يادته اون روز ميگفتي بي وفايي توي عشق نيست
عشقه ما يه عشقه پاكه عشقي از روي هوس نيست
ميدونم همش يه حرف بود حرفاي قشنگ زياده ميدونم همش يه حرف بود حرفاي قشنگ زياده

من عاشق گمراهم از وسوسه دورم كن
غايب شده ام از تو سرمست حضورم كن
از بسكه سيهكارم شب از نفسم زايد
اي شمس و قمر از تو سر چشمه ي نورم كن
شيطان غرورم من از قريب تو دورم من
...

 

اي مهربانتر از من
با من
در دستهاي تو
آيا كدام رزمز بشارت نهفته بود ؟
كز من دريغ كردي
تنها
تويي
مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم



پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 |
سرسبز ولی مال ملخها بودی
تو جیره هر سال ملخها بودی
همبازی کوچه های خاکی بدرود
ای همدم لحظه های پاکی بدرود
هر چند که هی صبور و ساکت بودی
با این همه آدم متفاوت بودی
از بس که درخشیدی و انکار شدی
ناچار دخیل حلقه ی دار شدی
رفتی و غریب کنج غربت مردی
ای خوش به سعادتت چه راحت مردی
حالا منم و یاد غروبی دلگیر
در شرجی جانکاه جنوبی دلگیر
آنروز غروب کوله باری بستی
دلداده ی دریا به خودت پیوستی
تا تلخی تقدیر شقایق رفتی
تا ساحل و عکس و ماه و قایق رفتی

پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 |
خیال خام پلنگ من به سمت ماه جهیدن بود
و ماه راز بلندایش بدان نرسیدن بود
پلنگ من (دل مغرورم) پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ( ماه بلند من ) ورای دست رسیدن بود
من و تو ان دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که سرنوشتمان ز اغاز به یکدگر نرسیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود
گل شکفته خدا حافظ اگر چه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود 

پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 |
جادو شده شاخه یاسی بودیم
زنجیری حس ناشناسی بودیم
تقدیر نبود ما به فردا برسیم
ما زخمی عشق بی اساسی بودیم
اما نه دلیل داشت عشق من و تو
ما راوی یک عشق حماسی بودیم
با انکه خدا نخواست با هم باشیم
در بند چنان هول و هراسی بودیم
من می روم اما تو فراموش نکن
یکروز من و تو همکلاسی بودیم

پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 |
از همه کسانی که اومدن و نظر دادن کمال تشکر رو دارم
خوشحال میشم اگه بازم بیید و نظر بدین
خودتون هم اگه شعری دارید میتونید برام بفرستید



پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 |

جا ماندم از تو در برهوتی که بی دلیل
مغلوبم از هجوم سکوتی که بی دلیل
آن لحظه ها گذشت ولی این همیشه ها
جاریست در زلال قنوتی که بی دلیل
در هم شکسته است سکوت دل مرا
در وهمناکی ملکوتی که بی دلیل
هی می کشاندم به مصلای نام تو
یک عمر سجده بر جبروتی که بی دلیل
از خویش دور کرد مرا و به تو رساند
این است راز تلخ هبوتی که بی دلیل



چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384 |
دیگر تب وتاب لحظه ها در من نیست
در مرد شکسته رغبت رفتن نیست
از این دل بی شهر و وطن بیزارم
از لحظه شوم آمدن بیزارم
از مردم شهر . از خودم دلگیرم
عمریست به نام زندگی میمیرم
متروکه ترین شهر مرا می خواند
یک جام پر از زهر مرا می خواند
فرداست که در چشم خدا می شکنم
خالی ز خود و اشک و صدا می شکنم
از شهر پر از هیچ شما باید رفت
با شکوه و بغض تا خدا باید رفت
از دست خدا ه به خدا دلخونم
او مثل همه ندید من مجنونم
فرداست که در دامن خود میمیرم
در وسعت پیراهن خو میمیرم



سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 |
بی شعر شدم جام خیالم خالیست

از بوی سراب هم سفالم خالی است

باید که تمام اسمان را بخرم

اما چه کنم که دستو بالم خالیست



پنجشنبه بیستم مرداد 1384 |

و روح تشنه ترینم سراب را خندید
اگر چه یخ زده بود آفتاب را خندید
سلام خانم هرگز منم اسیر هنوز
همان که در تو هزاران نقاب را خندید
همان که در تپش واژه واژه شعرش
حلول یک زن مریم مآب را خندید
همیشه آمدم و با هزار هول و ولا
سلام کردم و چشمت جواب را خندید
بمیرم از غم مردی که هر همیشه شعر
خمار بود و به یادت شراب را خندید
دلم کویر و نگاهت نوید باران ؟ نه !
کویر تشنه ترک خورد و اب را خندید
و رقص نام تو با روح من تماشا داشت
همان شبی که گلویم طناب را خندید
                                                                                               محمد علی عابدینی



سه شنبه هجدهم مرداد 1384 |