تبليغاتX
زیر درخت گیلاس
راهي بزن كه آهي بر ساز آن توان زد
شعري بخوان كه با آن رطل گران توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست
گر راهزن تو باشي صد كاروان توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد
درويش را نباشد برگ سراي سلطان
ماييم و كهنه دلقي كاتش در آن توان زد
قد خميده ما سهلت نمايد اما
بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد
                                                                   حافظ



دوشنبه دوم آذر 1388 |
 

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سکر آور گل یاس است

 

آه، بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه ی من

روح سوزان آه مرطوب

بوزد بر تن ترانه ی من

 

آه، بگذار زین دریچه ی باز

 خفته در پرنیان رؤیاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

 

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم...تو...پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو...بار دیگر تو

 

آنچه در من نهفته دریایی است

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفان

کاش یارای گفتنم باشد

 

بس که لبریزم از تو، می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

 

بس که لبریزم از تو، می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم

 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست.

 

 

 

پ.ن 1: من و علی برای همیشه مال هم شدیم. ما بعد از پشت سر گذاشتن مشکلات و سختی های زیاد تو یکی از همین روزهای قشنگ تابستونی ازدواج کردیم.

پ.ن 2: زندگی با تو رؤیایی بود که به حقیقت پیوست. دوستت دارم نازنینم...

 

 



چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 |
غنچه از خواب پرید
و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به او گفت: سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت لرزید
لیک آن خار در آن دست جهید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت: سلام

آنان که زندگی را بستری از گل سرخ می دانند، همیشه از خارهای آن شکایت می کنند
غافل از اینکه: هر خار پله ایست برای در آغوش کشیدن گل سرخ



دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 |

شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه ،

شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه ،

مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ،

ولی تو اون رو نمی بینی!


پ ن:

1- من اون "یه کسی" رو پیدا کردم و همیشه خدارو شکر میکنم

2- شاید فکر کنید خیلی خودمو تحویل گرفتم ولی چون ما (من و باران) چیزی رو از هم پنهان نداریم میدونم که اینجوریه

3- امیدوارم همه بتونن توی زندگیشون "یه کسی شونو" پیدا کنن و وقتی پیداش کردن پایبندش باشن.

4- روزگار کثیفی داریم ولی ما میتونیم به کثیف تر نشدنش کمک کنیم.

5- برای پذیرفتن و شروع یه زندگی خیلی باید فکر کرد و خیلی مشکلات ممکنه سر راهتون باشه ولی اگه دلتون پاک باشه میتونید موفق بشید

6- هرکی برای زندگی روشی داره ولی سعی کنید با هر روشی که زندگی میکنید خوب باشید خوبی هم یه تعریف بیشتر نداره و تمام آدمها صرفنظر از دین و آیینشون با اون آشنا هستند.

7- بازم خیلی نصیحت کردم معذرت میخوام ولی چه کنم دلم میخواست شما هم این حسی که من دارمو تجربه کنید



سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 |
من
برمی‌خیزم!

چراغی در دست، چراغی در دل‌ام.
زنگار ِ روح‌ام را صیقل می‌زنم.
آینه‌ئی برابر ِ آینه‌ات می‌گذارم

تا با تو

ابدیتی بسازم.


پ ن1: برای توضیح عنوان بگم که اینطوری شد که ما برای همیشه مال هم شدیم

پ ن2: برای اونا که حس کنجکاویشون گل کرده بگم که من و باران برای شروع خودمون شروع تازه ای نوشتیم و این بار پر رنگ تر از قبل



شنبه بیستم تیر 1388 |

با همه‌ی بی سر و سامانیم

باز به دنبال پریشانیم

 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنیم

 

آمده‌ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه‌ی طوفانیم

 

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده‌ام تا تو بسوزانیم

 

آمده‌ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانیم

 

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانیم

 

خوبترین حادثه می‌دانمت

خوبترین حادثه می‌دانیم؟

 

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی‌ست که بارانی‌ام

حرف بزن، حرف بزن سالهاست

تشنه‌ی یک صحبت طولانیم

 

ها ... به کجا می‌کشیم خوب من؟

ها ... نکشانی به پریشانیم!

 




پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 |

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

 مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

                                                                                                 "قیصر امین پور"

 پ ن ۱: روز مبادا معنیش با خودشه روزی که نمی خوای باشه روزی که اونقدر بده که حتی توی تقویم هم جایی نداره روزی که وجود نداره  اگه تو باشی



پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 |