مدتها بود که ذهنم آشفته بود...به هم ریخته.خسته بودم،نمی دونستم چه خبره...چی می خوام.وسط زمین و آسمون معلق بودم.اینقدر خسته بودم که احساس می کردم هر لحظه ممکنه بشکنم!ذهنم قدرت تجزیه و تحلیل رو از دست داده بود،گیج بودم.تا تقی به توقی می خورد گریه ام می گرفت،از بس که گریه می کردم دیگه نفسم بالا نمی آمد.
خلاصه داشتم به مرز جنون می رسیدم...
ازش خواستم کمکم کنه،گفت این کارو می کنه...اما من با نق زدنهای گاه و بیگاهم آزارش می دادم.خیلی تحملم کرد...خیلی باهام کنار اومد، اما من توقع بیشتری داشتم...تا بلاخره شرایط اونم خسته کرد.ناخواسته اذیتم می کرد...عصبانی می شد،داد می زد...نمی دونستم چه کار کنم.درمونده شده بودم.راهمو گم کرده بودم...سرگردون این جاده و اون جاده شده بودم.به کجا و چی می خواستم برسم مشخص نبود...فقط می دونستم یه چیزی کمه،ثبات نداشتم...متزلزل بودم.دنبال یه نقطه ی آرامش می گشتم.
اما...اما...
هیچی نبود...
همش این سوال توی ذهنم تکرار می شد که آیا آفتاب زندگی منم طلوع می کنه...!
به هر دری می زدم بسته بود.هر چی بیشتر دنبال راه حل می گشتم کمتر به نتیجه می رسیدم.نمی تونستم کلمات رو از لابلای رشته های آشفته ی ذهنم بیرون بکشم تا آشوبی رو که داشت درونم رو تخریب می کرد بیان کنم.
امیدمو به طور کامل از دست دادم...
به این نتیجه رسیدم که دنیای من همین جا متوقف می شه،تموم میشه...جاده ی زندگیم دیگه ادامه نداره،روبروش یه دیوار بلند و سیاه از ابهام،ناامیدی،خستگی،ترس و...وجود داره.
تنهای تنها بودم...
با وجود همه ی اذیت هام بازم می خواست کمکم کنه!اما بدتر می شد.بعضی وقتا حس می کردم دیگه براش مهم نیستم،ازم خسته شده...کمتر دوسم داره!!!
مدت زمان زیادی بود؛فکر کنم از یک ماه پیش بود،که به یه چیز دل بستم.همه ی امیدم به اون چیز بود.راه نجاتم رو تو اون می دیدم...(این چیزی که میگم چیز خاصی نیست،فکر بد نکنید!)
هر روز بدتر می شدم...و تشنه تر برای رسیدن به اون چیز!
اون چیزی که می گم یه روز خاص،یا شایدم چند روز خاص بود.
حالا اون چند روز خاص گذشته...
و من...
آروم آرومم.
به طور معجزه آسایی نرم شدم!
دارم به قبل برمی گردم...
به چیزی که بودم...
به باران شیطون اما ساکت!!!

پ.ن.1:درسته چند وقت سختی کشیدیم،اما فهمیدیم که با وجود همه ی اینها خواستار کنار هم موندنیم.
پ.ن.2:چند روز با هم حرف نزدیم،دلم براش تنگ شده...راستی علی،توام دلت برام تنگ شده؟!!