تبليغاتX
زیر درخت گیلاس

با همه‌ی بی سر و سامانیم

باز به دنبال پریشانیم

 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنیم

 

آمده‌ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه‌ی طوفانیم

 

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده‌ام تا تو بسوزانیم

 

آمده‌ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانیم

 

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانیم

 

خوبترین حادثه می‌دانمت

خوبترین حادثه می‌دانیم؟

 

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی‌ست که بارانی‌ام

حرف بزن، حرف بزن سالهاست

تشنه‌ی یک صحبت طولانیم

 

ها ... به کجا می‌کشیم خوب من؟

ها ... نکشانی به پریشانیم!

 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:10 توسط باران |

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

 مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

                                                                                                 "قیصر امین پور"

 پ ن ۱: روز مبادا معنیش با خودشه روزی که نمی خوای باشه روزی که اونقدر بده که حتی توی تقویم هم جایی نداره روزی که وجود نداره  اگه تو باشی

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 9:4 توسط علی |
چی بگم بهتر از این؟

اشک رازیست
لبخند رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چونان که ببینی
یا چیزی چونان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تورا دریافته ام
با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با طوفان
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل
سخن می گویم زیرا من ریشه های تورا دریافته ام
زیرا صدای من با صدای تو آشناست ...
                                                                                                   احمد شاملو

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:46 توسط علی |

قبل از هر چیز بگم خیلی بهت وابسته شدم تمام زندگیم شدی تمام کارام برای توست هدفم شدی اگه یه لحظه کنارم نباشی حتی نفس کشیدن هم برام سخت میشه چه برسه به کارای دیگه .

قصه ی ما اینجوری شروع شد : ما دو تا نهال بودیم که با کمی فاصله از زمین سر در آوردیم و رشد کردیم و درخت شدیم ولی از وجود هم خبر نداشتیم یه روز همدیگه رو دیدیم از هم خوشمون اومد ولی  برای رسیدن به همدیگه، هیچ کدوم نمیخواستیم خم بشیم. زمان گذشت یه چیزی داشت عوضمون میکرد چیزی که باعث شد برای رسیدن به همدیگه خم بشیم. اونقده به هم نزدیک شدیم و به هم تکیه کردیم که دیگه هیچ بادی نمیتونه مارو از هم جدا کنه شاخه هامون توی هم گره خورده انگار که از اول از یک ریشه بودیم.

اگه کمی فکر کنی متوجه میشی اون چیه و من با تمام وجودم حسش میکنم میدونم تو هم همینطوری ، اونه که باعث شده همه ی جر و بحث هامون اینجوری تموم بشه :

"دوستت دارم"

 

Ali & Baran

پ ن 1 : منو ببخش اگه کم مینویسم برات بذار به حساب مشغله وگرنه نوشتن برای تو بهترین سرگرمیه

پ ن 2 : یه نصیحت پدر بزرگانه برای کسایی که این مطلب رو میخونن : آسون دوست بدارید ولی آسون دل ندید تا ضربه نخورید من معتقدم هر کس یه تکه ی کامل کننده توی این دنیا داره پس سعی کنید اونو پیدا کنید ولی برای پیدا کردنش حاضر نشید هر تکه ای رو امتحان کنید تو این دوره زمونه آدما هرچی پیچیده تر میشن این حرفا براشون خنده دار تر میشه یه روزم برای ما خنده دار یا شاید رویایی بود ولی من از این حالم و اصلا پشیمون نیستم و خدارو از این بابت شکر میکنم (میدونم خیلی کلیشه ای بود ولی ...)

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 16:2 توسط علی |

دو شب پیش بود داشتم تو خیابون قدم می زدم،همه جا چراغونی بود.خیابونا قشنگ شده بودن و مردم خوشحال به نظر می رسیدن...همین طوری که داشتم به اطرافم نگاه می کردم یاد اون روز افتادم.همون روزی که بعد از یک ماه یا بیشتر قرار گذاشتیم همدیگرو ببینیم،اونم توی یه جای خیلی شلوغ...(بماند که کجا بود!)نمی تونستیم همدیگرو پیدا کنیم،تماس گرفتن هم خیلی سخت بود.آنتن نمی داد.بعد از حدود دو ساعت چرخیدن و به نتیجه نرسیدن،ناامید شدم...فکر کنید بعد از این همه مدت و پیمودن این همه راه...یه جایی با هم قرار گذاشته بودیم،اما اون دقیقا برعکس جایی که من بودم ایستاده بود.
بوی تنشو حس می کردم...چندین متر بیشتر با هم فاصله نداشتیم و من از اینکه نمی تونستم پیداش کنم داشتم دق می کردم!یه گوشه خلوت پیدا کردمو نشستم.به زور خودمو نگه داشته بودم که سیل اشکام پایین نریزه...از اونجایی که خدا همیشه دوسم داشته اس ام اسش رسید.همون جایی ایستاده بود که من نیم ساعت پیش بودم...مثل فنر از جا پریدم.با اونجا خیلی فاصله داشتم،فقط خدا خدا می کردم تو این فاصله از جاش تکون نخوره.نفهمیدم چه جوری رسیدم،نفسم دیگه بالا نمیامد.
روبروش ایستاده بودم اما اون سرش تو گوشیش بود و با جدیت تمام سعی می کرد شماره ی منو بگیره!!!چند دقیقه تو فاصله ی چند سانتی متریش بودم اما هنوز متوجه ی حضور من نشده بود!
صداش کردم،سرشو بالا گرفت گفت اومدی گفتم آره...خوشحال دست همدیگرو گرفتیم.نمیذاشتم حتی یه لحظه دستشو از دستم جدا کنه...وقتمون خیلی کم بود.یه مدت با هم قدم زدیم...بعد کنار هم نشستیم.چقدر آروم بودم...خیلی دلم می خواست لبامو رو لباش بذارمو...اما دورو برمون خیلی شلوغ بود.وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم دستمو محکم توی دستش گرفته بود.بهم گفت ای کاش می شد نگهت دارم،دوست ندارم بری...

توی همین فکرا بودم که با صدای آقایی که سینی شربت دستش بود و بهم تعارف می کرد به خودم اومدم...با تعجب نگاهم می کرد چون داشتم بدون دلیل لبخند می زدم!!!
خاطره ی اون روز هنوز برام تازه و شیرینه.

یادش بخیر...

ax

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:35 توسط باران |

مدتها بود که ذهنم آشفته بود...به هم ریخته.خسته بودم،نمی دونستم چه خبره...چی می خوام.وسط زمین و آسمون معلق بودم.اینقدر خسته بودم که احساس می کردم هر لحظه ممکنه بشکنم!ذهنم قدرت تجزیه و تحلیل رو از دست داده بود،گیج بودم.تا تقی به توقی می خورد گریه ام می گرفت،از بس که گریه می کردم دیگه نفسم بالا نمی آمد.

خلاصه داشتم به مرز جنون می رسیدم...

ازش خواستم کمکم کنه،گفت این کارو می کنه...اما من با نق زدنهای گاه و بیگاهم آزارش می دادم.خیلی تحملم کرد...خیلی باهام کنار اومد، اما من توقع بیشتری داشتم...تا بلاخره شرایط اونم خسته کرد.ناخواسته اذیتم می کرد...عصبانی می شد،داد می زد...نمی دونستم چه کار کنم.درمونده شده بودم.راهمو گم کرده بودم...سرگردون این جاده و اون جاده شده بودم.به کجا و چی می خواستم برسم مشخص نبود...فقط می دونستم یه چیزی کمه،ثبات نداشتم...متزلزل بودم.دنبال یه نقطه ی آرامش می گشتم.

اما...اما...

هیچی نبود...

همش این سوال توی ذهنم تکرار می شد که آیا آفتاب زندگی منم طلوع می کنه...!

به هر دری می زدم بسته بود.هر چی بیشتر دنبال راه حل می گشتم کمتر به نتیجه می رسیدم.نمی تونستم کلمات رو از لابلای رشته های آشفته ی ذهنم بیرون بکشم تا آشوبی رو که داشت درونم رو تخریب می کرد بیان کنم.

امیدمو به طور کامل از دست دادم...

به این نتیجه رسیدم که دنیای من همین جا متوقف می شه،تموم میشه...جاده ی زندگیم دیگه ادامه نداره،روبروش یه دیوار بلند و سیاه از ابهام،ناامیدی،خستگی،ترس و...وجود داره.

تنهای تنها بودم...

با وجود همه ی اذیت هام بازم می خواست کمکم کنه!اما بدتر می شد.بعضی وقتا حس می کردم دیگه براش مهم نیستم،ازم خسته شده...کمتر دوسم داره!!!

مدت زمان زیادی بود؛فکر کنم از یک ماه پیش بود،که به یه چیز دل بستم.همه ی امیدم به اون چیز بود.راه نجاتم رو تو اون می دیدم...(این چیزی که میگم چیز خاصی نیست،فکر بد نکنید!)

هر روز بدتر می شدم...و تشنه تر برای رسیدن  به اون چیز!

اون چیزی که می گم یه روز خاص،یا شایدم چند روز خاص بود.

حالا اون چند روز خاص گذشته...

و من...

آروم آرومم.

به طور معجزه آسایی نرم شدم!

دارم به قبل برمی گردم...

به چیزی که بودم...

به باران شیطون اما ساکت!!!

 

 

پ.ن.1:درسته چند وقت سختی کشیدیم،اما فهمیدیم که با وجود همه ی اینها خواستار کنار هم موندنیم.

پ.ن.2:چند روز با هم حرف نزدیم،دلم براش تنگ شده...راستی علی،توام دلت برام تنگ شده؟!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:27 توسط باران |
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید
عشق را ای کاش زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
نه
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه ای دل بسته بودم
اری در مرگ آور ترین لحظه های انتظار
زندگی را در رویا های خیس دنبال می گردم
در رویا ها و در امید هایم
عشق ما دهکده ایست که هرگز به خواب نمی رود
نه به شبان و نه به روز
و جنبش و شور هایت یک دم در آن فرو نمی شیند
هنگام آن است که دندان های تو را در بوسه ای طولانی
چون شیری گرم بنوشم
تا دست تو را به دست ارم
از کدامین کوه
می بایدم گذشت تا بگذرم
از کدامین صحرا
کز کدامین دریا
می بایدم گذشت تا بگذرم
روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود
از برای آن نیست که در حسرت تو بگذرد
تو باد و شکوفه و میوه ای
ای همه ی فصول من
بر من چنان چون سالی بگذر
تا جاودانگی را آغاز کنم
بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم
از ماورای فریاد ها و حماسه ها
چرا که هیچ چیزی در کنار من
از تو عزیز تر نبوده است

                                                                             

پ ن : خدایا به خاطر این که یه فرشته به نام "باران" رو با من همراه کردی ازت ممنونم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:10 توسط علی |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

alionline759

علی

alionline759

http://alionline759.blogfa.com

زیر درخت گیلاس

زیر درخت گیلاس

زیر درخت گیلاس

سفر تن را تا خاک تماشا کردی؟
سفر جان را از خاک به افلاک ببین!
گر مرا می جویی
سبزه ها را دریاب!
با درختان بنشین!
دست نوشته های باران و علی

زیر درخت گیلاس

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog